۱.۱۰.۱۳۹۱

nordic easter یا چطور شکلات بخوریم!

پارسال که لا پالما بودم از ایستر فقط یه چیزی دیدم تو اردر تعزیه با مجسمه های خیلی بزرگ!
 این دفعه سوئدام!‌ از بچه ها پرسیدم که چه می‌کنن در این حوالی (کلا اسکاندیناویها) گفتن اینجاها که کسی مذهبی نیست، در نتیجه ایستر، تعطیلیه شکلات خوردنه! اونم نه هر شکلاتی باید بری شکلا خوب بخری ، بخوری! من در همین راستا امروز رفتم یک شکلات فروشی معروف تو خیابون پیاده‌رو شهر، اسمش هست ماهی فروش کوچک!‌ یه شکلات فروشی داره که خیلی خوشگله!‌ و من امروز فهمیدم که خوشمزه هم هست! کلی تخم مرغ کوچک خریدم! بعد دیدم شکلات محبوب من رو هم داره!‌ شکلات سفید!‌ یه نوعش بود که  انگار فندق چیدن بعد روش یه ملاقه شکلات ریختن!‌اونو که دیدم «هوش از سر برفت» شدم و یه دونه خریدم ازش!‌ یکی دیگش بود که من اول فکر کردم با دونه قهوه است کلی شاد شدم!‌ بعد فهمیدم کشمشه :( 
خلاصه با کلی شکلات برگشتم خونه! در طول هفته می‌خورمشون!‌هاها!

۱۲.۲۵.۱۳۹۰

۲

شیندلر لیست هنوز تو آهنگ‌هایی که گوش می‌دم هنوز هست! وسط این همه شلوغی و کار و استرس، وقتی پرلمن آرشه می‌کشه، دلم می‌خواد همه چیز رو ول کنم و غرق شم توی اندوهی که می‌یاره تا هر ۸ تا قسمت تموم شه!

قسمت اول برام یادآور کلی خاطره است. یادمه روی بلاگ دیونه بود. واسه مامان که گذاشتمش بهش گفتم ببین چقدر غم داره.
دلم می‌خواد دوباره اون بلاگ رو بخونم. جز اولین چیزهایی بود که فیلتر شد.
تمام آهنگ‌های اون یکی بلاگش رو دانلود کردم. شیندلر لیست رو هم از اونجا دارم.

هپی ام از زندگیم در مجموع!

۱۲.۲۲.۱۳۹۰

۱ یا دیگر غرق نشدن!

اینجا شروع تازه نیست! 
اینجا ادامه دادنه، ادامه‌ی چیزی که مدتهاست رو زمین مونده! حرفهایی که باید می‌‌زدم از خیلی وقت قبل. 
حرفایی که باید نوشته می‌شدن ولی نوشته نشدن. نمی‌ خوام دست و پا بزنم درجا!