ادامهی راه
۴.۰۸.۱۳۹۱
:)
خیلی نامفهوم میگه میبوسمت
من خودم رو میزنم به نشنیدنو قطع میکنم
بعد واسه خودم لبخند میزنم
۴.۰۶.۱۳۹۱
اگه کسی ازم بپرسه شبی که فهمیدی phd position رو گرفتی چه جور خوابیدی
باید بپرسم حقیقت را میخواد یا داستان را!
۴.۰۴.۱۳۹۱
ماجرا خیلی ساده شروع شد!
حتی من فکر کردم که باید صبر کرد
ولی نباید فرصت رو از دست هیچ وقت
شاید اگر دیرتر میشد عوض کردنش سختتر میشد
الان ولی همهچیز :) ه!
۴.۰۲.۱۳۹۱
:)
من سرمست میشوم از بودنش حتی اگر دور است!
و لبخندی احمقانه روی صورت من!
۳.۳۰.۱۳۹۱
...
دلم میخواست شب به پایان نرسه یا حدهاقل شبه لعنتی یکشنبه نباشه که من بخوام نگران سرکار رفتنه فرداش باشم. دلم میخواست، همون جا میشستم بین دستاش.
پستهای جدیدتر
پستهای قدیمیتر
صفحهٔ اصلی
اشتراک در:
نظرات (Atom)