۳.۳۰.۱۳۹۱

...

دلم می‌خواست شب به پایان نرسه یا حده‌اقل شبه لعنتی یکشنبه نباشه که من بخوام نگران سرکار رفتنه فرداش باشم. دلم می‌خواست، همون جا می‌شستم بین دستاش.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر