۵.۲۴.۱۳۹۱

دنیای کوچک دن کامیلو بین ما!

دوست ایتالیایم با تعجب بهم نگاه کردم و پرسید :تو از کجا می‌شناسیس؟
 وقتی ازش پرسیدم: دن کامیلو خوندی؟

گفت: نه ولی فیلمشو دیدم و شهرش نزدیک شهرمه! و دوستم مال اونجاست!
گفت: من فکر نمی‌کردم دن کامیلو برای بقیه کشورها ملموس باشه!

من گفتم: نویسندش یه آقای سیبیلوه! من اون داستانش رو دوس دارم که بیرونش می‌کنن بعد می‌خوان که برش گردونن!


مسافرت!

بلیتم رو خریدم!‌
هیجان سوپرایز کردن خیلی زیاده!‌
هی همش دلم می‌خواد بهش بگم هی به خودم می‌گم صبر کن قیافه‌اش رو ببین!‌

اینجوری مطمئنم تز رو تا هفته‌ی دیگه تموم می‌کنم!‌:دی

۴.۲۴.۱۳۹۱

نقاش تولدت مبارک

اومدم اینجا یه چیزی بفرستم تو هوا دیدم گوگل می‌گه که امروز روز تولد گوستاو کلیمت ه!
یکی از محبوب ترین نقاش های من.
تنها چیزه خوبی که از وین برام موند و حتی با این که ندیدمش همین نقاشیه معروفه بوسه است! حتی نمی‌دونم چرا! انگار تنها چیزی از وین بود که دست نخورده مونده تو خاطرم

تولدش مبارک!

۴.۰۸.۱۳۹۱

:)

خیلی نامفهوم می‌گه می‌بوسمت
من خودم رو می‌زنم به نشنیدنو قطع می‌کنم

بعد واسه خودم لبخند می‌زنم

۴.۰۶.۱۳۹۱

اگه کسی ازم بپرسه شبی که فهمیدی phd position رو گرفتی چه جور خوابیدی
باید بپرسم حقیقت را می‌خواد یا داستان را!

۴.۰۴.۱۳۹۱

ماجرا خیلی ساده شروع شد! 
حتی من فکر کردم که باید صبر کرد
ولی نباید فرصت رو از دست هیچ وقت
شاید اگر دیرتر می‌شد عوض کردنش سخت‌تر می‌شد
الان ولی همه‌چیز  :) ه!

 

۴.۰۲.۱۳۹۱

:)

من سرمست می‌شوم از بودنش حتی اگر دور است! 
و لبخندی احمقانه روی صورت من!

۳.۳۰.۱۳۹۱

...

دلم می‌خواست شب به پایان نرسه یا حده‌اقل شبه لعنتی یکشنبه نباشه که من بخوام نگران سرکار رفتنه فرداش باشم. دلم می‌خواست، همون جا می‌شستم بین دستاش.