۱.۲۹.۱۳۹۱

۵

کلی چیزه که می‌خوام از دیشب تا حالا بگم:

--یه پرنده‌ای هست اینجا،‌ کلی خوشحاله، شبانه روزی داره می‌خونه. ساعت۱ شب پنجره رو باز می‌کنی داره می‌خونه ساعت ۵ صبح، ۲ بعد از ظهر، ۷ شب، همش داره می‌خونه. من هی می‌خواستم ببینم این پرندهه کدومه!
دیشب بالاخره دیدمش یه پرنده‌ی گرده، بزرگ‌تر ازگنجیشک. صداش هم خیلی خوبه. تن‌های مختلف هم می‌خونه. یه بارنشستم ۱۰ دقیقه گوش دادم به صداش.

--این مدت سرم کلی شلوغه! استرس دارم در حدخفن. این کلی بالا سرم می‌یاره. باعث می‌شه به اطرافم توجه نکنم. حال ندارم لباسام رو بشورم. یادم می‌ره وقت لباس‌شویی دارم. اتاقم رو تمیز کنم. غذا بپزم. موهام رو روغن بزنم. کلا دارم تو وضع اسفناکی از تمیزی زندگی‌ می‌کنم. البته یه زمانهایی هست مثل الان که تمیز می‌کنم همه جا رو ولی خب بیشتر وقتا کثیفه. خوبه مامانم نیست. بیچاره وحشت می‌کرد.

-- این استرس در حد خفن یکی دیگه از بلاهایی که سرم می‌یاره اینه که یه زمانهای باعث می‌شه که سطح استرس اینقدر بره بالا که بدنم بی‌حس شه. نه همش‌ها. مثلا شونه‌هام بی حس می‌شه و اینا و از این رعشه‌ها که تو سرما آدم می‌گیره، بگیرم. اون موقع فقط یه چیز جواب می‌ده. سیگار! یه دونش می‌يارتم تو سطح نرمال استرس و باعث می‌شه به کارم برسم.

-- تازه کلی شرمنده ام از استاد که کارام رو نکردم هنوز. این عذاب وجدان می‌ده بهم افتضاح.

-- دیروز داشتم با و حرف می‌زدم. اونم مثل من شده. نمی‌دونه چه کنه و دوستاش کم اند و اینا. بعدش بهش گفتم که واسه اون خانم چاق پیر که سرطان داره زندگی کنه، ولی مسئله اینه که من خودم نمی تونم براش زندگی کنم براش.

--چند سال پیش‌ها یه حسی داشتم که می‌خواشتم برم گم شم بعد بقیه بیان پیدام کنن.نبودن رو حس کنن و من  حس کنم که اونقدر مهم هستم که بالاخره یه نفر می‌ياد پیدام می‌کنه. ولی اینجا که هستم گم شدن فایده نداره. آخرش خودم باید بیام خونه. تلخه خیلی، خیلی زیاد.

 --دیشب بعد از حرف زدن با و بریدم. اومدم خونه تا ۲ شب فیلم مزخرف دیدم. صبحم تا ۱ بعد از ظهر تخت خوابیدم. تا الان هم امروز درس نخوندم. فردا هم امتحان در خانه دارم. کلا نظری راجع بهش ندارم.درس مورد علاقه‌امه!

-- این فکر کنم طولانی ترین پستی که تا به حال نوشتم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر