۱.۲۰.۱۳۹۱

۴

 من دارم از دیروز تا حالا فکر می‌کنم به من. به تمام کارهایی که از وقتی اومدم اینجا انجام دادم  به کتاب‌هایی که نخوندم. به کافه هایی که نرفتم و به دوستانی که نداشتم.
من 
من کسی که هر شب رو بیرون بود و هر شب برمی‌گشت با موهایی که غرق بوی سیگار بود حتی زیر مقنعه.
من که بیشتر وقتا پر بودم از شیطنت. زیاد حرف می‌زدم.
وحالا چیزی که ازم مونده، دختره ساکتی که هیچی برای گفتن نداره.نشسته و نگاه می‌کنه و نگاه می‌کنه. 

من دوستانم رو میخواهم نه از پشت صفحهی مانیتور. 

 

۱ نظر:

  1. دلم گرفت. تازه من همه اش فکر می کردم تو هر چه قدرم ساکتی هنوز از من سرزنده تری. کلی کارای هیجان انگیز می کنی. مرغ همسایه بود شاید. شاید. نمی دونم.

    پاسخ دادنحذف